ادمک بخند دنیا دو روزه

عاشق باشید عاشق بمانید

.

.

۱ ) در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.

۲ ) حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی میماند.

۳ ) در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا” ۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.

۴ ) اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را می طلبد که جمعا” ۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.

۵ ) طبیعتا” ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز می شود. پس ۹۶ روز باقی میماند.

۶ ) ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

۷ ) روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.

۸ ) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.

۹ ) در سال شما ۱۰ روز را به بازی می گذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.

۱۰ ) در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است.

۱۱ ) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند.

۱۲ ) ۱روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟

اینم روش آخری که روز امتحان بهش متوسل میشیم

 

نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت توسط محمد جواد| |

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودیبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفتهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comزندگی می بخشه؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comای تنهاترین ستاره زندگی منبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comپشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنیبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت توسط محمد جواد| |

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم...

هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم...

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره...

هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره...
نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت توسط محمد جواد| |

سلام این مطلبو تو یه وبلاگ آنتی گرل دیدم و خوشم اومد ولی واقعا درست بود  ومیدونم خانوم ها هم خودشون اینو قبول دارن

بالاخره ادم باید حقیقتو گفت

نوشته شده در سه شنبه 5 مهر1390ساعت توسط محمد جواد| |

آدم‌های ساده را دوست دارم. همان‌ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان‌ها که برای همه لبخند دارند. همان‌ها که همیشه هستند، برای همه هستند.
آدم‌های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت‌ها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است.
بسکه هر کسی از راه می‌رسد یا ازشان سوءاستفاده می‌کند

یا زمینشان می‌زند یا درس ساده نبودن بهشان می‌دهد.
آدم‌های ساده را دوست دارم. بوی ناب "آدم" می‌دهند

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت توسط محمد جواد| |

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها
نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت توسط محمد جواد| |


بهاربيست www.bahar22.com

ما آمده ايم تا با زندگي کردن قيمت پيدا کنيم. نه به هر قيمتي زندگي کنيم.

بهاربيست www.bahar22.com
عشق را که با عقل مخلوط مي کني... چه معجون تهوع آوري مي توان ساخت!
بهاربيست www.bahar22.com
ما هميشه صداهاي بلند را مي شنويم، پر رنگها را مي بينيم، سختها را مي خواهيم...

غافل از اينکه خوبها آسان مي آيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند.
بهاربيست www.bahar22.com
اگر تمامي ابرهاي آسمان ببارند، گلهاي قالي نخواهند شکفت و اين قانون زير پا ماندن است.
بهاربيست www.bahar22.com
بايد گاهي وقتها سكوت كنيم. شايد خداوند هم حرفي براي گفتن داشته باشد.
بهاربيست www.bahar22.com
دوستي همان كهنه شرابيست كه هرچه بماند مستي آن بيشتر مي شود.
بهاربيست www.bahar22.com
مجنون را به محاکمه بردند، گفتند توبه کن. گفت: خدايا عاشقم عاشق ترم کن.

بهاربيست www.bahar22.comبیاد دوستمممممممممم
نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت توسط محمد جواد| |

واسه من که دل شکستم        ازغم زمونه خستم      

  اگه مستیم نباشه                  می پرستیم نباشه           

 دیگه چی تو زندگی              درمون دردای منه          

   اگه میخونه نباشه               پس کجا جای منه               

  اگه قلبمو شکستن               همه درارو بستن           

در میخونه که باز                    مستیم که چاره ساز             

بعد از این سراغمو                 از شب میخونه بگیر

 

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت توسط محمد جواد| |

خیلی وقته کسی سراغمو نمی گیره

خودمم از خودم خسته شدم

 چرا من اینجوری شدم

بداخلاق و بهانه گیر

 امشب هم داره می گذره و من تنها وغمگین نشستم

دارم واسه تو می نویسم

واسه تو که این روزا خیلی خوب شدی

 کاش همیشه خوب باشی

 کاش دیگه هیچ وقت تنهام نذاری می ترسم

 میترسم اینم خواب باشه

 حالا که بعد از مدتها دیدمت نمی خوام اذیتت کنم

 نمی خوام دیگه بگم دوستت دارم

نمی خوام بگم این مدت بدون تو چی روزهایی داشتم

نمی خوام بهت بگم مال من باش

 دیگه اذیتت نمی کنم فقط کنارم باش

همین وجودت برام کافیه

خدایا امشب هم  داره می گذره

مبادا از من بگذره

 خدایا کمکم کن تا منورو باور کنه

 نگذار اینبارم بی تفاوت ازم بگذره

من که توی بازی باختم

 غرورمم شکسته شده دیگه چیزی برام نمونده که بخوام بهش بنازم

 خدایا بس نگذار ساده ازم بگذره

اگر امشبم بگذره من مث تموم شباهای

 که بی تو سر کردم بازم از یادت نمی گذرم

  

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت توسط محمد جواد| |



گفتم ، گفتی ، گفت...

گفت :

مثل شقايق زنده باش ، كوتاه اما... زيبا

مثل پرستو كوچ كن ، فصلى اما... هدفمند

مثل پروانه بمير ، دردناك اما....عاشق

گفتم :

زنده ام ، چون نفس که می آید و از شقایق می گذرد...

کوچ می کنم ، چون صدا که می ماند و نیست...

ومی میرم ، چون لحظه ، که می گذرد و خاطره ای از خود به یادگار می گذارد...

...اما افسوس ، که مجالی برای تجربه ی یک عشق زیبا و هدفمند نبود.....

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت توسط محمد جواد| |


new year

به کجا چنین شتابان ؟

 

دیروز هم گذشت و در تکرار زمان سال نو رسید ،

چون تمام روزهایی که گذشت...

...

امروز کجایی ؟

هنوز هم می گریزی ،

یا مثل من ایستاده ای و به دیروز زمان می نگری...

هنوز هم می توانی به امید روشنی فردا بخوابی ،

یا مثل من از خواب می ترسی ، که مبادا فردا در حصرت دیروزت باشی...

...

فردا کجایی ؟

هنوز هم شعر می خوانی ،

یا مثل من می نویسی و از کهنه شاعر هستی انتظار شعر نو داری...

هنوز هم می خندی ،

یا مثل من در غم از دست دادن دیروزی...

؟؟؟

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت توسط محمد جواد| |

یکی گفت:

یه روز یه" اتفا قی "می افته.

من گفتم:

" یه عالمه "روز رفته و "... هیچی ...

ـ وقتی تازه بلد شدم"مداد"دست بگیرم،یه کیف کوچیک"زیپ دار"

داشتم.اون موقع بچه ها بهش میگفتن "کیف کودکستانی".

یک مکعب مستطیل بود،از یک پارچه ضخیم. رنگش یک چیزی بود بین قهوه ای وزرشکی با راههای سورمه ای ."ماشین"یا اون"اهرم کوچک"زیپ سه وجه کیف رو میدوید ،تا کیف بازبشه.

وقتی اون ماشین کوچیک وسورمه ای رنگ به آخر میرسید،دهن کیف وا میشد.

یه عالمه "مداد"داشت تودهنش،اونوقت خودش "ساکت وساکت"

درست مثل بابام.(راستی اون موقع هنوز بابا داشتم) آره مثل بابام

ساکت ...بابا همیشه با"یه دنیاحرف"ساکت بود وبه اون دورها نگاه میکرد.

"انگار یکی قراره از اون دورا بیادوبشنوه"...

من یکی یکی مدادها روبر میداشتم وباهاش "رنگ"میدادم به سپیدی کاغذها.

اون کاغذ سپید،با گرفتن "بوسه"از مداد آبیم،اولین نقشی که میخواست،یک "خونه"بود."یک خونه کوچیک"اما قشنگ با"سقف شیروونی"،که هر وقت "بارون"بیاد بشه صداشو بشنوی.

من نقاش خوبی نبودم اما"کاغذ"خودش میگفت که چی میخواد.

واسه نقاشی فقط کافیه "صدای کاغذ"رو بشنوی...

کاغذ میخواست،"خونه"طرف چپ باشه،با پرده های قرمز که وقتی "آفتاب"میتابه توخونه همه جا "قرمز،قرمز"باشه .مثل وقتی که میخوای "قلب"بکشی،همه جا عطر "عشق"می پیچه.

کوهها قهوه ای بودن "اون ته"و"خورشید"همیشه بالای اون کوهها ایستاده بود.زحمت،کشیدن "خورشید"رو همیشه مداد زرد میکشید. خورشید همیشه اون بالاست،مثل""خدا""...ونباید خیلی دور باشه .اگه دور باشه "آدم"سردش میشه واگه خیلی نزدیک،آدم

"میسوزه".

کاغذ میگفت:گوشه راست،جای یه"درخت"خالیه ومن"مداد سبز" رو برمیداشتم.اما همیشه فقط یک درخت اون گوشه ایستاده بود.

یکروز، کاغذ ومن با هم حرفمون شد .اون،"دوتا" درخت میخواست.

اما من گفتم:وقتی دوتا درخت باشه،یکی میاد بهشون" تاب"

میبنده."تاب"بچه ها رو خوشحال میکنه اما درختها دردشون میاد.

بعدش "کاغذ"قبول کرد و همیشه یک درخت نشست کنج اون تصویر.اون درخت تنها بود ولی در عوض "اذیت"نمیشد. بعد مداد آبی بهش یک رودخونه داد که هیچوقت "تشنه"نباشه...

اون وقت همه مدادای رنگی با هم میریختند بیرون و همه جا رو پر از گلهای رنگارنگ میکردند...من از همه شون استفاده کردم اما تو هیچ کاغذی،مداد "سیاه وخاکستری"رو راه ندادم.هیچوقت

دوستشون نداشتم. وقتی دهان کیف باز میشد ومدادها در اونجا کنار هم میخوابیدند،سیاه وخاکستری از همه مدادها قدشون بلندتر

بود،نوک هاشون هم تیزتر.مدادهای دیگه همه کوتاه شده بودند،از بس چیزی کشیده وتراشیده شده بودند.

وقتی زیپ کیف بسته میشد،مدادهای رنگی واسه هم میگفتند،که

چقدر رو "کاغذ" سریدندوچه چیزها کشیدند...اون وقت مداد سیاه ومدادخاکستری،غیضشون میگرفت وبه اونها میگفتند:در عوض ما "بزرگتروتیزتریم".

ولی ته دلشون میدونستندکه نه"بزرگی"ونه" تیزی "هیچکدام به "گرد پای"هنرنخواهند رسید.وقتی اون دو تا مداد به بزرگی و

تیزی شون می نازیدند،مدادهای دیگه به اون ها نگاه میکردند و

یواشکی میخندیدند.

بعد اون" دو تا رنگ کینه دار" یه شب "کیف"رو سوراخ کردن و

بیرون زدند...

خواب بودم،وقتی "خاکستری"فرو رفت تو"ذهنم"،و "سیاه"همیشه پشت هر چیزی پنهونه...شبها، یا تو "کمد" نشسته یا سرک میکشه              

تو خواب. وروزها یکی در میون " یه خطی میندازه " تو زندگیم.

بد مصب بد جوری کینه کرده.هر وقت یه ذره دلمون خوش ِ،جلدی

میاد یه حالی میده ،میره.

یه روزخط میکشه روخونه مون،یه روزمی شینه کنج عکس بابام،

یا اسم مادر رومینویسه رو سنگ.

اصلا هر چی میکشه تموم نمیشه ...خلاصه از اون همه "رنگ"

"من"موندم و"سیاه"و ""ذهن خاکستریم""       


نوشته شده توسط داداشم محمد حسین جووووووووووون

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت توسط محمد جواد| |

غروب برگ: این همون برگی هست که سبز و زیبا بود. رو درخت با شمادمانی میزیست. حالا زرد شده. داره غروب میکنه. یه غروب بارونی. زیر دستو پای آدما داشت تکه تکه میشد. حالا دیگه فکر کنم غروب کرده. وقتی غمگین نشسته بودو داشت به گذشته اش فکر میکرد ازش عکس گرفتم.


راستی نمیدونم چرا هوای این شعر رو کردم.

اما یه بیتش رو نمیدونم بوده یا نبوده.

شوخی هست یا نه.(برای شعر اصلی نیست)

اما اون بیت رو دوست دارم. (با رنگ خاکستری هستش)


آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همین جاست ، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدامثل توتنهاست ، بخند

 
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ، بخند
 
{{  آدمک خر نشوی گریه کني
كل دنیا سراب است ، بخند  }}

 
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکرکن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ، بخند

راستی آنچه بهت یاد دادیم
پر زدن نیست که درجاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغازنخوان!!
به خدا آخر دنیاست ، بخــــــــــند......

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت توسط محمد جواد| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ